هومــــــــــان  جووونمهومــــــــــان جووونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

هومـــــــــــان عزیزم

دوبارررره برای پسملم لباس خریدم.......

سلااااام سلام دوباره به پسمل گللللممم. عمرررم....نفسم....                                                                                                            مامانی بازم رفتم با خاله رزی برات لباس خریدم .... واااای که هر چی میخرم سیر مونی ندارم.....     اینم لباسای جدیدت...... وااااااایی کی میشه سال دیگه این موقع بیاد من اینا رو بپوشم تنه پسملم...
4 دی 1391

لباس پسمل گلللمممم......

  پسمل مامان این لباس و جمعه با خاله رزی اینا رفته بودیم سمته بابلسر از پالم برات خریدم مامانی....  91/9/24 تا شب 100 بار میووردمو میدیدمش ..... عزیزمی        ...
29 آذر 1391

عشق مامان وبابا پسر شد.....

سلااام سلاااام عشق مامان... نفس مامان.... همه زندگی مامان.... اول از همه ببخشید مامانی که خیلی وقته نیامدم این مدت خیلی در گیر بودیم... اول اینکه باباجون مهران به خاطر زیاده رویاش سکته قلبی کرد و امروزم رفت بیمارستان آنژیو کرد.... بعدم اینکه پدر بزرگ بابایی فوت کرد....   ولی خبرااااااااا ی خوبم بوده... اول اینکه روزی که رفتم سونو و مشخص شد شما پسملی هستی واااااااااااییی که بابایی چه قد ذوق کرده بود.... تا اومدیم خونه به باباییش مژده خبر خوبو داد. دقیقا 91/8/17  بود...   حالا عکسای اولیه تم میزارم عشقم..... و بعد چند روزم با بابایی رفتیم کلیییییی ب...
12 آذر 1391

سونوی NT و دیدن بابایی اولین بار

سلام سلاااامممم عشق مامان.... مامانی امروز با بابایی رفتیم سونوی ان تی سلامت شما نی نی مامان... دل تو دلم نبود. بابایی هم با خودم بردم که شما رو ببینه... خلاصه نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق و خوابیدم و آقای دکتر دستگاه سونو و گذاشت و بابایی شما رو برای اولین بار رویت کرد....    واااااااای یه فسقل کوشولو بودی...  قلب نانازتم گروپ گروپ میزد.... واااااااااااااااااایی  خدایا شکررررررررررررررتتتت....  چه لحظه قشنگیه.... ایشاللاه هرکی دوس داره تجربه اش کنه خداجوووووون.... خوب سونوی NT بود یعنی یه سری اندازه گیری برای سلامت نی نی... پرسیدم قد نی نی چنده؟؟ گفت 65 میلیمتر.... وووووییییی...
3 آبان 1391

دومین دیدار من از نی نی جوووووووونم.....

سلام  سلااااااااام نی نی عشق مامان .... امروز رفته بودم برای دومین بار چکاب و سونو پیش خانم دکتر بنافتی که قراره شما عشقمو دنیا بیاره..... وای خیلی بیقرار بودم تا برم داخل اتاق خانم دکترو یه استرسی افتاده بود به جونم... کلانم من 4 روز زودتر از نوبتم اومده بودم برای همین یه 3 ساعتی معطل شدم تا برم داخل... خلاصه با خانم دکتر روبرو شدم بعد از خوش و بش پرسید مشکلی ندارم؟؟!!! منم گفتم خداروشکر نه!!! گفت پس بیا سونو..... بعد رفتم و رو تخت خوابیدمو و منتظر شدم که خانم دکتر اومد و وااااااااااااااای چه لحظه ناززززززززززززززی بود نی نی من بزرگتر شده بود....  قلبه فسقلشم توپ توپ میزد  گفتم میتونم صدای ق...
19 مهر 1391

2 ماه و 5روزگی

سلام سلااااام نی نی مامان و بابا fafa..... الهی قربونت بره مامانی... آخ که این انتظار چه قد سخته جوجوکه مامان..... امروز رفته بودم خونه دایی فرهادو کلی با رادوین بازی کردیم خاله پری همش میگف آخ کی میشه خشی(بهت میگه خشایار) دنیا بیاد من مثه رادوین بچلونمش وبخوابونمشو..... عشقه مامان وااای که همه بیقرار اومدنتن.... شب جمعه(6/7/91) که خونه مهری جون بودیم همه عمه های بابایی که از بچه گی همه عمه فدا بودن واسه بابا fafa مخصوصا عمه مهناز کلی خوشحال شدن ..... میگفتن عمه خانم شدیم دیگه.... عمه مهنازم همش میگف کلی پیرهن حاملگی برات دیدم بیا زودتر بدوزم برات مامانی شبا خوب نمیتونه بخوابه یه جورایی بیقرارم ایشاللا ای 7 ما...
9 مهر 1391

بهترین روز زندگی ام.....

روز 5 شهریور امسال یکی از بهترین روزای زندگییم بود. واای که اصن نمیتوونستم باور کنم. یعنی خدا بهم هدیه داده؟؟؟ اون روز میخواستم با خاله رزی برم ورزش قبلش با بابا فافا رفتیم آز دادیم .... اااااا بزار از شب قبلش برات بگم مامانی.... شب قبل بودیم خونه مامانی فروغ من همین طوری رفتم یه بی بی چک خریدم و شب اومدم خونه امتحانش کردم یه هو دیدم 2 تا خط پررنگ شده اصن نمیتونستم باور کنم . یعنی آررررررررررههه؟؟؟ منم آرهههه  خلاصه اومدمو به بابایی نشون دادم و گفتم بریم من یه بی بی دیگه بخرم... خلاصه لباسو پوشیدیمو راه افتادیم وبابایی هم از اونجایی که دستش به کم نیست رفت 4 تا خرید گفت بگیر امتحان کن فراوووونی اومدییم خونه 2 تاشو امتاحان کردم ...
30 شهريور 1391